امید بزرگترین سلاح ماست در برابر حریف. این را که زمین بگذاریم، همه چیز را باختهایم.نوشته یکی از دوستان در توجیه و ضرورت امیدواری
آیا باید بگوییم که ۲۲ بهمن روز شکست جنبش بود؟
مگر در این راهپیمایی چه دیدید که ناامید شدهاید؟
در این ۸ ماه این همه خیار و ماهی و ماست خورده بودیم، ککمان نگزید اما حالا با یک غوره سردیمان کرده است؟ چه شده برخی را که نوای ناامیدی سر میدهند؟ سعی میکنم راهپیمایی امروز را با دیده منطقی بنگرم. قبل از این که درباره راهپیمایی حرف بزنم، بگویم که همین دیروز ۲۱ بهمن، با دوستی گپ میزدم و هر دو میگفتیم که آیا روزی که نتیجه انتخابات را برایمان خواندند، تصور میکردیم که اعتراضی به آن شود و این سطح از اعتراض، ۸ ماه طول بکشد؟ با شعف این را میگفتیم و هنوز هم میگوییم اما حالا برخی را میبینم که زانوی غم به بغل گرفتهاند و از شکست حرف میزنند. کدام شکست؟ اگر چنین دلنازک بودید پس چرا جلو آمدید؟ چرا این همه کشته و زخمی و بازداشتی و تجاوزشده و پناهنده و اعدامشده دادید؟ مگر چه شده؟ جنبه باخت ندارید؟
این همه روز خوش داشتهاید، یک روز هم حریفتان خوش باشد. نکند دوستان ناامید ما، تمامیتخواه هم شدهاند و پیروزی را فقط برای خودشان میخواهند. امروز چه دیدهاید که افسردگی را به کنج خانه هم بردهاید؟ جوری حرف میزنید انگار توی این مملکت نبودهاید و جنگ و فقر و سختی و فلاکت را نچشیدهاید در این سالهای کم یا زیاد عمر؟ مگر همین شما نبودید که در خیابان فریاد میزدید «ما بچههای جنگیم، بجنگ تا بجنگیم»؟ شما که این طور نازکدل هستید، پس اگر اسکندر و عرب و مغول را میدیدید، چه میکردید؟ اگر در عصر مشروطه بودید و مجلستان به توپ بسته میشد، چه میکردید؟ اگر مصدقتان را به زیر میکشیدند، اگر بازرگانتان را ناچار به استعفا میکردند، چه میکردید؟ شما در این ۸ ماه پدر دیکتاتور را در آوردهاید، پس از این همه خشونت و خونریزی و بگیر و ببند، امروز توانستهاند با بیآبرویی و به زور چکمههای نظامیان، نمایشی راه بیندازند که نشان آن آقا بدهند و آن آقا هم سر از پا نشناخته، چنان پیام رقصان و سرخوشانهای را صادر کند، انگار که برای بچهای بستنی خوشمزهای خریدهاند و آن بچه هم به تمام آرزوهایش رسیده است. همین. غیر از این چه شد؟ دولت مشروع شد؟ تقلب را همه باور کردند؟ ندا و سهراب و کیانوش فراموش شدند؟ دوستانی که ناامید هستید و آسمان را به زمین آمده میدانید، امروز چه دیدید مگر؟
امروز راهپیمایی ۲۲ بهمن برگزار شد. از یک ماه قبل، همه نیروهای حکومتی بسیج شده بودند که هیچ معترضی را به میدان آزادی راه ندهند. برای این کار میدان را مسدود کرده بودند، نیروی بسیجی از شهرستانها آورده بودند، کیک و ساندیس به ملت داده بودند، کل خیابان را به بلندگو مجهز کرده بودند، دستگیریها را بیشتر کرده بودند، برخی را اعدام کرده بودند، عدهای را تهدید کرده بودند، با پیامک وزارت اطلاعات مردم را ترسانده بودند، به همه گفته بودند که میزنیم و لت و پار میکنیم، ایمیلها و پیامکها را کنترل میکنیم، اینترنت قطع شد، یک هفته با ماشینهای سیاه پلیس در شهر گشت میدادند، ماموران ماسکدار بازرسیهای شبانه خیابانها را افزایش داده بودند، برای تشویق به خبرچینی عکس مردم را در مجلههایشان چاپ کرده بودند و آخر سر هم میدانهای شهر را پر از نیروهای نظامی کرده بودند، تا برای چهار ساعت بتوانند یک راهپیمایی برگزار کنند. با این حال معترضان زیادی، جان در کف دست، به خیابان آمدند.
هر کس که امروز به راهپیمایی رفت، دید که معترضان آمده بودند. اما این آمدن به خیابان، ثمری نداشت؛ به محض این که شعاری غیر آن چه از بلندگو پخش میشد میدادی، دستگیر میشدی و تا حد مرگ کتک میخوردی. اصلا نمیشد که کسی به کسی متصل شود تا حرکتی شکل بگیرد. گویی با مغول طرفی که فقط میزند و میبرد و میکشد: بن بست محض برای اعتراض خیابانی در این روز. حالا عقل چه میگوید؟ عقل میگوید که فضا را میبینی، پس برگرد به منزل و به فکر چاره دیگری باش. برای امروز همین بس که حریف با زور توانست راهپیمایی را به خودش نسبت دهد، کسی کشته نشد و جایی هم آتش نگرفت. اما فریادها و بغضها در گلو ماند. ایرادی ندارد، فریاد را نگه میداریم و در جای دیگری سر میدهیم اما به بغض اجازه نمیدهیم که ناامیدمان کند. میرحسین موسوی که از جنبش حرف می زد، همان اول کار اسمش را گذاشت راه سبز «امید». امید بزرگترین سلاح ماست در برابر حریف. این را که زمین بگذاریم، همه چیز را باختهایم.
به راهی که در این ۸ ماه آمدیم، نگاه کنید؛ دوستان ناامیدم، با شما هم هستم، نگاه کنید: چقدر برای رای دادن توی صف ایستادید؟ ۲۵ خرداد را یادتان هست؟ ۳۰ خرداد شما نبودید که گفتید هر چه بادا باد؟ شهدا را به یاد دارید، ندا و سهراب و اشکان و ترانه را، موسوی و علیمحمدی را؟ اگر حافظه یاری نمیکند به بهشت زهرا سری بزنید. چهلم ندا را به خاطر دارید در همان بهشت زهرا؟ نماز جمعه هاشمی را یادتان هست؟ روز تحلیف را در میدان بهارستان به خاطرتان مانده و رییس تقلبی که با هلیکوپتر آمد از ترس؟ تنفیذ به زور قطبی و رضازاده و شریفینیا را به یاد میآورید؟ کهریزک را که رو شد و مرتضوی را که به زیر کشید، به خاطر میآورید؟ ۷۰ شب الله اکبر گفتن بر پشت بامها شوخی بود یا ۴۰ روز قطع پیامک؟ روز قدس را به یاد دارید که چطور لرزاندید دیکتاتورها را؟ ۱۶ آذر دانشگاهها را چطور؟ دیدید که شبهای قدر حرم، تعطیل شد از ترس؟ دیدید عزاداریها تعطیل شد؟ دیدید دستههای عزاداری را که ممنوع شدند به خیابان بیایند؟ مناظرههای اخیر تلویزیون را دیدید که بساطش برچیده شد از ترس؟ باور میکردید از ترس به جماران هم حمله کنند؟ این همه ترس را در چهره حریف دیدید؟ ۸ ماه زندگیشان شده است ترس و ترس و ترس. این ترس را همین امروز هم در راهپیمایی دیدید؟ چرا از آن همه طرفدار دولت، امروز کسی لبخند نمیزد؟ مگر نمیگویند فتنه خاموش شده، بس چرا این همه تلخند؟ چرا آرزو میکنند که این ۸ ماه فقط یک خواب مشوش بوده باشد؟ و درست در لحظهای که آنها باید از این همه نابخردی و ترس، دق کنند، عدهای از دوستان ما ناامید شدهاند و از یک راهپیمایی حکومتی انتظار بیست سال پیشرفت تاریخی دارند.
چرا باید ناامید شوید؟ مگر کار بدی کردهاید؟ مگر کسی را کشتهاید؟ مگر حق کسی را خوردهاید؟ مگر به زور بر صدر نشستهاید؟ حریفتان باید این طور دمق باشد، نه شما. دوستان ناامید من، اعضای افسرده جنبش سبز! هزار راه دیگر برای رسیدن به حق و عدالت و آزادی وجود دارد. اگر به این نتیجه رسیدید که تظاهرات در مناسبتهای رسمی فایدهای ندارد که البته هنوز به این نتیجه نرسیدهایم، هزار راه دیگر پیش رویمان باز است. این همه ابتکار و خلاقیت در جوانان این مملکت ذخیره شده. مگر ما نبودیم که با اتو به برق زدن و پیامک فرستان به برنامه نود، لرزاندیم حریف را؟ روسری سر کردن برای مجید توکلی یادتان رفته؟ کمی صبر کنید، بر اعصابتان مسلط باشید و از کنار رجزهای صدا و سیما و کیهان هم با لبخند بگذرید. این قدر هم به کسانی که پیشنهاد اسب تروا و ظاهر حزباللهی و پیشنهادهای دیگری درباره راهپیمایی امروز را مطرح کرده بودند، بد و بیراه نگویید. آنها که ما را مجبور به این کار نکرده بودند. خونسرد باشیم و امیدوار. امیدوار باشیم به خاطر دل آنهایی که الان در زندانند و به امید ما امیدوارند و طاقت آوردهاند. آنها آن تو در حال مبارزهاند و ما این بیرون، خوشی زده است زیر دلمان
via facebook.com
Posted via web from lissping
No comments:
Post a Comment
Note: only a member of this blog may post a comment.